26فروردین

درخواست حذف این مطلب

نمیدونم چرا یه چیزی افتاده تو دلم...تعمیرات خونه تموم بشه ؛چی میشه ...دیروز داشتم اتاقو تمیز می باخودم گفتم زمستون امسال دیگه اینجا نیستم ها...بعدش میگم عزیزدلم خفه شو...تشریفتو جمع کن ببر خونه خودت .بعد بیا هرچقد خاستی اینجا پلاس شو...نمیگم که نمیتونم تنها زندگی کنم. البته تنهایی منظور چی باشه.ازصبح سرکار بودم. برگشتنی رفتم یه سر به خونه زدم. نقاش داره کار میکنه .بعدش رفتم یه مقدار ید برای خونه و اومدم خونه .دیدم ننه ام  و شوهرش دارن میرن بیرون. خاهری هم رفته بود بیرون.تا اینجاش توفیری نداره ذاتا اون خونه یا این خونه! ناهار خوردم که البته یه چیز حاضری بود ننه ام درست کرده بود (منظورم اینه خونه ننه ام غذاشم با خونه خود من فرقی نخواهدکرد)( هم خودم اشپزی و تمیزکاری انجام دادم تو اتاقم و یکم توی اشپزخونه..)بعدش اونا رفتن و منم دیدم داره بارون میاد و حس سرد بوداتاقم .پتورو کشیدم رو سرم . البته قبل خاب حساب کتاب حس . تقریبا با این کارای مونده 18 میلیون ج تعمیرات خونه میشه. البته و اینا رو حساب ن که جزو یدای داخل خونه حساب میکنم.ولی ک نتا بیان تو ی اشپزخونه اونوقت لذت تعمیراتو میبینم و البته درب ورودی و سرامیک کف.بعدش باخودم میگم کاش سقف یکی از اتاقها رو که مثل پذیرایی بود هم کناف میزدم! بعدش میگم حرف کناف نباشه واقعا حس میکنم کلاه سرم رفته به چه گشادی...حالا کاریه که شده... همون مبلغ 18 میلیون ان شالاه تموم میشه کارا. الان این مبلغو کلا ازس خارج و میدونم که باید ج بشه. صبحی داشتم کارت میکشیدم بابت 700 تومنی که رییس زده بود به حساب نقاش. گفتش قرعه کشی پول انجام شده و3نفر درومدن.ناراحت شدم ولی گفتم امید بخدا . دست و بالم هست هنوز.نهایتش سرویس خاب نمی م.ولی تی وی و یخچال و فرش و باید و حتما باشه .البته مبل هم درکنارش و البته یه میز غذاخوری کوچیک 4 نفره کم جا.خلاصه یه حس دوباره انجام دادم و رفتم خ دم راستش ساعت6 بیدار شدم.تا اینجاش که تک و تنها واینکه خسته بودمو استراحت می . بعدش دیدم ننه ام اومد و رفتم اشپزخونه ظرف و ظروف مونده بود شستم .اونم کاراشو انجام داد ورفت نونوایی علی کمک کنه .ازونور هم خاهری برگشته بود. تی وی هم باز بود و صداشم کم بود.شام هم چیز خاصی درست ن .یه کالباس گوشتی گرفته بودم یکم تفتش دادم.و شام خوردم . الانم تواتاقم هستم و یه مقدار باتلگرام سرگرم میشم و بعدش میرم میگیرم میخابم. خیلی سرده هوا.برف باریده تو ارتفاعات...خب این شد یه روز معمولی .وقتی کاری چیزی هم دارم میرم بیرون .یا بعداز کار میرم سراغ کاری که میخام انجام بدم...بنظرم مصمم  تربشم به اینکه اون خونه با این خونه هیچ فرقی نداره . پس تنهایی بی معنیه. راستش اپارتمان خودم به داخل شهر نزدیکتره . میشه یه برنامه پیاده روی و اینا هم گنجوند . البته بنظرم اونقدر سرم درگیر یدای لوازم خونه خاهد شد که وقت خونه نشستن اصلا نداشته باشم...همیشه خدام که خونه هستم یا استراحتم و یااینکه امروز بعداز بیدار شدن  وسایلای زیر تختمو جابجا . هرکی هم سرش تو کار خودشه.خداروشکررر. فک کنم بارون باریده و سردمه وبیحال هستم ...بهرحال اینم باید قبول کنم خونه ننه ام هرجور زندگی میکنم اونجا هم همینجور خواهدبود..نمیگم یه مقدار فشار روحی و نگرانی تعمیرات خونه و یدای خونه کم بشه تا استرسم ازبین بره...بازم امید بخدا. تا ا شهریور میتونم پس اندازای خوبی داشته باشم و وسایل خونه رو نقد بگیرم...دلم یه مهمونی یا عروسی میخاد وخیلی وقته به خودم نرسیدم و حس افسردگیم اذیتم میکنه.یه خبری خوندم نوشته بود خلبان و کمک خلبان دنا پیدا شده!ولی متاسفانه بقایای اجساد جوری نیست که بدن دست خونوادهاشون.خیلی زجر آوره ...خیلی درد عمیقیه...میشه با همه جسم و روحت درکش کنی ؛ واینکه چه زجری میکشن خونواده هاشون و بعداز چندین ماه بگن پیداشده ولی بقایاشونو نمیشه تحویل داد. یاد پدرم میوفتم که 66 روز جسدش صحیح و سالم مونده بود .وقتی داشتم پرونده رو میخوندم اصلا رفته بودم تا بحر جریانش...اصلا متوجه اطرافیانم وحتی ی که نشسته بود کنارم ،نبودم. فقط یه لحظه دیدم داشت استین پ و منو که کثیف شده بود بادستش میخاست تمیز کنه!!واقعا اون لحظه رو هم حس ن . اخه چسبیده بودم به دیواری که گردوخاک داشت تو زیرزمین بایگانی دادگستری! باخودم همیشه میگم خدا جوون بنده خوبی نیستیم ولی موقع مرگم تنم سالم تحویل خونواده بشه...خیلی مهمه این برام..یاد پدرم میوفتم که 66  روز تو چاه اب .حتی موهاشم بدون تغییر مونده بود .فقط پوست بدن نازش تو اب نازکترشده بود ..خد امرزتت آقاجون . پدر خانوم یه رفیقی یا اشنایی دارم امروز از دنیا رفت...چندروز بو د تو بیمارستان سرطانش عود کرده بود و امیدی نبود.امروز خبرشو بهم داد.سخته خدایا...سخته... خوبه  بلاگ اسکای هست وگرنه کجا میتونستم این همه بنویسم.دلم باز شد .خوبه میتونم با نوشتن روحمو آروم کنم.خدایا شکرررت...